
هر هفته میام به وبلاگم سر میزنم. شاید نشونه ای از تو پیدا کنم. شاید دلت رحم اومده باشه و تسکینی برام نوشته باشی. اما دریغ از هیچ و لا هیچ.
مهم نیست. بازم میام. همیشه و همیشه میام. دلم به همین خوشه. دلخوشی یعنی انتظار. دلخوشی یعنی ندیدن و حسرت خوردن.
راستی یکی از دوستانم داره از زنش جدا میشه. تو که نمیای بخونی اما قصه اش رو میذارم تو وبلاگ بلکه درسی واسه بقیه باشه.
ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم
هر جا که پا میزارم تورو اونجا میبینم
یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود
قصهء غربت تو قد صدتا قصه بود
یادتو هرجا که هستم با منه داره عمره منو آتیش میزنه
تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد
گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد
حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب
چرا بیصدا شده لب قصه های خوب
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده
یادتو هرجا که هستم با منه داره عمره منو آتیش میزنه
خاطراتت مثل آئینه روبرومه.
رو قلبم عکستو یادتو عشقتو حک کردی.
اما منو مثل یه حیوون دک کردی...!
بهت حق میدم که اینجوری منو فراموش کردی.
اما جونم، عمرم، فکر بدبختی های منو هم کردی؟
فکرشو کردی اگه بی تو باشم میمیرم؟
فکر میکردی یه روزی گریه تو من سر میگیرم؟
آخ چی میشد نازنینم دل و دلبر میشدیم.
آخ چی میشد دلامون رو واسه هم پر میدادیم.
من به یادت شب و روزم آبی و خاکستری...
غروبا به یاد تو گلها رو کردم پرپری
یکی گفت فهیم کی بوده؟ یکی گفت فهیم چیه؟
گفتم اون هر کی که بود واسه من فرشته بود...
دیروز یاد اون روزی افتادم که کفشتو پات میکردم. یادته؟ پشت پاتو بوسیدم و ناز کردم. دیگه چجوری باید میگفتم دوست دارم. چجوری میگفتم خرابتم؟ چجوری میگفتم همه عمر منی؟
راستی این شعرو همین الان واسه شق اول و آخرم ساختم. هر چند ممکنه هرگز نخونیش. هر چند ممکنه ببینی و بخندی. اما بدون اگه ازم متنفر هم بشی بازم دوست دارم.
هرگز فراموشت نکردم
چطور فراموشت کنم وقتی که تصویرت رو قلبم حک شده
همه شاد بودند همه میرقصیدند و میخندیدند...
اما من . . .
من گریان و غمناک بودم. این هفته سه تا عروسی رفتیم و هر سه به همین منوال گذشت.
آخه هنوز نتونستم اون روز لعنتی رو فراموش کنم. هنوز نتونستم فراموش کنم که در آخرین لحظه ای که قرار بود دستمون تو دست هم باشه و عقد کنیم همه چی نقش بر آب شد. چطور از یاد ببرم؟
تو که ساده از همه چی گذشتی. هر چند خودم خواستم.
اما هربار که میخوام کسی رو تو دلم جا کنم تا تورو فراموش کنم بلایی سرم میاد. یا اینکه اون طرف از من دوری میکنه. انگار خودم می خواد غم دوری رو تا ابد تو دلم جا کنه.
اما هر وقتی کسی مهربون تر از تو پیدا میشه اشکم در میاد که چرا تورو ندارم و هر کسی نامهربون تر از تو میاد دلم میگیره که کاش با تو میموندم.
اونروز واسه مامان داشتم تعریف میکردم که وام گرفته بودی که کادو واسه من تلویزیون ال سی دی بخری. چون میدونستی عاشق تی وی هستم.
اما نه تلویزیون رو دارم و نه تورو. میدونم دیگه نمیخوام حرفامو بشنوی اما دلیلی نیست که ناخودآگاه به یادت نیافتم.
تمام خاطرات مثل آئینه جلومه
روز قبلش خواستگاری بود و مثل امروز صبح آزمایش خون دادیم و عصر اومدیم مشهد تا طلا بخریم. اونوقت طلا هر گرم ۱۴۵۰۰ تومن بود. یه سرویس خریدیم برات که ۱۷۶۰۰۰۰ تومن شد. خیلی چشمگیر بود. بگذریم آوینه و شمعدون هم گرفتیم. اگه یه شب احساس کردم که واقعا با تو هستم همین شب بود و بس. دیگه بعدش همه چی تموم شد. الان دو ساله که با عذاب و گریه سر میکنم. عذابش بیشتر واسه اینه که حتی تو اینارو نمیخونی. نمه تورو میبینم و نه صداتو میشنوم. نه میدونم چکار میکنی. شاید اگه منم زود میرفتم دنبال ازدواج حالا همه چیو فراموش میکردم. فردا صبحش با مامانم دعوا کردی و همه چی تموم شد. زهر غسل به کامم ریخته شد و دیگه رنگی از خوشبختی ندیدم. احساس گناه همیشه پشت سرمه. حتی الان که به خاندان پیامبر خدمت میکنم. تقصیر من نیست. آخه پولی ندارم که ازدواج کنم و بتونم تورو فراموش کنم. ای کاش تو بتونی فراموشم کنی........
خواب دیدم بالای گلدسته امامزاده (برادر امام رضا) نشستم و زار و زار گریه می کنم. اونقدر اشک ریختم که صورتم خیس شد. اما موندم که چرا؟ آخه نه حاجتی داشتم و نه کسی اومد که به درد من برسه. انگار تنهای تنها بودم. کاش یکی بود برام تعبیرش می کرد.