تبليغاتX
و اما زندگی ...

و اما زندگی ...

رفتن

 

هي فلاني

رفتن حق همه ي ادم هاست...

ادم های که به ارزوهای خود می اندیشند

 و بس

رفتن هر چند 

دلی را زیر پا شکسته باشی

فقط خواستم بداني اگر مانده بودي

پاييزم قشنگ تر بود....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 7:4  توسط FZ  | 

صبر

 

کم طاقتی عادت آن روزهایت بود

روزهای که بی من

 نفس کشیدن

برایت سخت بود...

این روزها

برای خبر گرفتن از من

عجیب صبور شده ای....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 18:12  توسط FZ  | 

همين فقط همين

 

باور كن حسادت دارد

وقتي  از ان همه عشق

سهم من

 فقط مرور خاطراتي اندك باشد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 17:51  توسط FZ  | 

خيال

 

دستم را در دستِ خیالِ تو می گذارم ..

تا که با خیالت آرام کنم دلِ بیتابم را.....

تا پروانه ی دلم بگیرد جانِ تازه ای .....

و در هوایِ تو دوباره بال بگشاید .....

و پرواز کند به جایی که شبیه هیچ جایی نیست ...

جایی که در آن هر چه هست زیباییست ...

جایی که در آن .. من هستم و تو هستی و نگاهِ گرمِ ما ...

و تمامِ آنچه که دلپسندِ ماست ...

می گیرم دستِ خیالِ تو را ...

تا نیفتد دلم در گودالِ غم ...

دستِ تو .. به سانِ شانه هایِ تو .. تکیه گاهِ قلبِ من است

دستِ دلم را بگیر در دستانِ گرمِ خود .. مگذار گم شوم .. در کویرِ درد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 17:50  توسط FZ  | 

به چند سال دیگه تون فکر کردین؟

کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ...

ادامه مطلب ...

http://pnukash.blogfa.com


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 9:17  توسط F.R.Z  | 

داستان کوتاه شیوانا و جوان دلباخته

جوانی نزد شیوانا رفت و گفت:"مدتی است دلبسته دختری شده ام اما از آن جایی که هنوز به حقیقت این عشق، ایمان کامل ندارم به او نزدیک نشده ام اما از یک نکته هراس دارم و آن این است که آن دختر همین رفتاری که بامن دارد با دیگری هم داشته باشد،همین نگاه ها،همین لبخندها و...! ای بزرگ تو بگو چگونه می توانم به این هراس پاسخی قانع کننده بدهم؟وچگونه می توانم باور کنم که او جفت من است یا اینکه ...؟"

شیوانا بعد از اندکی تامل در پاسخ گفت:

شیوانا

"آنکس را که دوست دارید آزاد بگذارید...اگر متعلق به تو باشد به پیش تو بازمی گردد... وگرنه از اول هم برای تو نبوده است..."

 

ایر احمدیان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 23:52  توسط F.R.Z  | 

بابابزرگ ها

چه قدر دنیا کوچیکه. به فاصله یه ماه ، دو تا بابابزرگم رو با هم از دست دادم. امروز صبح اون بابا بزرگم هم پر کشید...
روحش شاد.
خیلی خیلی کوچیکه، دنیا. . .
نمیدونم خاک لیاقت داره تا ابد بغلش کنه یا نه...
خدایا... . . . اینا رو که ازم گرفتی، کنار اومدم. اما اگه زبونم لال مامان بزرگم فقط یه مو از سرش کم بشه من میمیرم، واقعاً واقعاً میمیرم ! نذار ببینم نباشه... .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 16:40  توسط F.R.Z  | 

سرخس و بامبو

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت کنم. به خدا گفتم: آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟
و جواب ‏او مرا شگفت زده کرد.
او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم : بلی.

فرمود: ‏هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای کافی دادم. دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نکردم. در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نکردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند. اما من ‏باز از آنها قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت ۶ ماه ارتفاع آن به بیش از ۱۰۰ فوت ‏رسید. ۵ سال طول کشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه کافی قوی شوند.. ریشه هایی ‏که بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏کرد.
‏خداوند در ادامه فرمود: آیا می‏ دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ‏ساختی. من در تمامی این مدت ‏تو را رها نکردم همانگونه که بامبوها را رها نکردم.
‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نکن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنن. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ کنی و قد می کشی!
‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏ کشم.
‏در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می کند؟
جواب دادم: هر ‏چقدر که بتواند.

‏گفت: تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی، هر اندازه که ‏بتوانی…

 

منبع: روده بر

 

 

من هم تازه قدر لحظه های سختی رو که کشیدم میدونم. خدا رو شکر.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 21:16  توسط F.R.Z  | 

عکس

سایت عکس های جالب

http://pic.iranxm.com

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 8:16  توسط F.R.Z  | 

خداحافظ بابابزرگ

امروز یکی از سخت ترین و تلخ ترین روزهای زندگی ام خواهد بود. امروز با بهترین بابابزرگ دنیا، خداحافظی میکنیم و پیکر خسته اش رو به آفریدگارش رجعت خواهیم کرد.








+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 7:56  توسط F.R.Z  |